این آهنگ که می زند در مغزم
این آهنگ که می خواد در فکرم
من کلیپت می کنم
از پشت آن پنجره
و از پشت آن دختر که تو نگاه کردی به من
و از لای آن در که من به تو نگاه کردم
از آن پیاده رو که من ترا خواندم
و از آن عصیان سربلند زیبا
و از آن زیبایی عریان عصیانی
از آن شر و شور بی پایان
از آن باران از آن باران
از آن برف و کاپشن آبی کم رنگ
از آن عبور بی ثمر خوشایند
از آن عبور مکرر بی پایان
ازآن صبح دم از آن غروب از آن هرگاه
این آهنگ که می زند در مغزم
من ترا کلیپ می کنم
از شب و صبح و پرنده و چرنده و مغز و آدم و حوا و رنگ و بی رنگ و شب و زندگی
از آتش یک عقده ی بی ثمر که نمی تونم بگویم
از شب از صبح از غروب
کلیپت می کنم
کلیپت می کنم
ای معجزه ی خوشایند تمام شده
درآن در کلیپت را می سازم
از آن پنجره و نگاهی که در نگاهی می ماند
و خنده ای که در گلو می ماند
و از اشکی که در چشم می ماند
و غمی که در دل می ماند
و حسرتی که در دل می ماند
و شعری که در دفتر می ماند
وصدایی که در حنجره می ماند
و آهنگی که در مغز می ماند
آبان 88
نگاه سیاه غمگین شرمگین ملول در حلول بیهوده ی نا بسوده ی بی رنگ و زرد و سرد و ننگین و سرسنگین مهتاب مهتاب مهتاب با نور زرد چشمخراش خود مثل شبتاب شیدا می تابد تا در تابش پایانی نهانی جزامی خویش شاید من من تنهای بینوای بی صدای بی پناه بی خدا در خیال بی مغز خود رها رها رها شوم و در آغوش ترا گیرم یا آغوش ترا گیرم یا گیرم آغوشی یا فراموشی یابم از مرگ خیال خود در پناه بی پناهی دستانی که داستان فراموشکاری توست در شب ننگین و غمگین و سر سنگین مهتابی بی تابی که امشب باشد و مکررباز گفته می شود یا باز گفته می شوم یا باز می گویم تا ترا بپویم ترا ببویم ترا بجویم که مگر خیالی سیال در سیالیت ذهن من چون تصویر زنی که برای خداحافظی دست تکان می دهد و پله پله از پلکانی بالا می رود و تنها می رود در تنهایی بی پناهی که آغوش درآن نیست و آغوش آغاز فراموشی است فراموشی خاموشی که مثل جوششی در شب شور انگیز تشعشعات شرمگینانه شعور من چون شیهه ی مرگ می وزد
6-8-1388


در فاصله ی هر دو کوه شهری خفته است
در فاصله ی هر دو تپه دهی خفته است
در فاصله ی هر دو سنگ مردی خفته است
درجان آن مادرقحبه چه چیز است؟
که این همه لعنت
این همه لعنت سرخ خونین
این همه خون لعنتی
سیراب مرگش نمی سازد
تا جای بذر سبز
جمجمه ی سیاه نرویاند
که کرمهای کثیف حشری
در میانه ی آن در هم بلولند
و جفت گیری کنند
در جان آن پدرسگ چه چیز است؟
که انبوه سیاهی ها و توفان های سهمگین
فرو نمی نشاندش
که دست از جان تمام این زنان و مردان بردارد
که به حجره می بردشان
می گایدشان
و مغز سر آنها را می خورد
و بصل النخاعشان را تف می کند
در جان این لعنت مداوم بی شرف چه چیز است؟
که در مقعد خویش فرو برده
و می آزاردش
و چون پیل مست
در این باغ نونهال می تازد
و هرچه هست
مثل سرنوشت خویش
تیره و تار می سازد
در جان آن مادر قحبه ی پدر سگ بی شرف چه چیز است؟
28/5/1388
کسی در هوا داد می زند
کسی در هوا بیداد می کند
و صدای نعره های خشمگین، وحشی، بی تاب، سیاه، زمخت و ممتدش
آخرین نیروی ذخیره باتری ساعت زمین را فرسوده است
روزهاست هفته هاست
که همچنان ساعت روی یک ربع به دو نصفه شب ساکن است
و آن کسی که در هوا داد می زند
و آرام از کنار انبوه مجسمه ها می گذرد
و در میان فواصل اندک میان چمن های خیابانها می خزد
از هر آنچه می جنبد
جز عکسی که بسیار قرمز است و سرخ و خون آلود
و چه بسا که سوراخ سوراخ
-مثل جگر مرد قصاب دایم الخمری که برای بیست سال است که از مردانگی افتاده است-
چیزی به یادگار نمی گزارد
ψ
در تمام طول این هفته ها که ساعت یک ربع به دو نصفه شب بوده است
من هرشب عکس هایی را دیده ام
که بال زده اند و رفته اند و بالاتر پریده اند
عکس هایی که درست در زیر پای مجسمه ها
روی آسفالت می روییدند، بال می گرفتند وسوراخ سوراخ و قرمز رنگ
می رفتند تا روی کوه های خارج از محدوده ی شهرداری
در تمام طول این هفته ها که ساعت یک ربع به دو نصفه شب بوده است
من این عکس های پرنده مغموم را می دیدم
که بال که می زدند و بالا می رفتند
گریه می کردند و غصه می خوردند
و اشک های قرمز آنها روی سر ما، درست وسط فرق سر ما می ریخت
آن وقتی که آن کسی که در هوا بیداد می کند و هوار می کشد
از میان فواصل اندک بین ما می خزید
88\4\24
در سر من ندایی است
که می گوید با من
خونی که از تن کرامت آدمی جاری است
راه خود را تا هسته مرکزی زمین
می یابد
از میان خاک و بستر سنگی و مواد مذاب
و زمانی دور یا نزدیک
می جوشد آتشفشان وار
از لوله های آب هر آشپزخانه ای
از هر لوله ی آبی در هر کجا
از هر سوراخ کوچک در کف پیاده رو
از هر سطح هموار و نا هموار
در هر شهر و هرجای جهان
فوران فوران
فوران آتشفشان
و باز چون امروز
بر لب این جوی داغ خون
که تو می پنداری که می رود آرام آرام
تا در شبکه فاضلاب شهری محو شود
گلی خواهد رویید
گلی بر آسفالت
این ندا با من می گوید
که آسفالت ها گلستان خواهند شد روزی
که تو نمی توانی از میان آنها قدم برداری
چراکه همواره از این گلها در هراس بوده ای
در سر من ندایی است
درتن من ندایی است
در جان وخون من ندایی ا
ست
که می گوید با من
این خون
روزی دور یا نزدیک
آتشفشان خواهد شد
فوران خواهد کرد.
4/4/1388
آیا مرگ دریچه ای است
تا از استیصال خویش رهایی یابیم؟
یا صرفا فاتحه ای است
که بر نابودی ابدی ما خوانده می شود؟
خستگی ناامیدی و یاس
کدام یک بر تن ما زیبنده تر خواهد بود
هنگامی که جسد برادرمان را
در گور تازه می نهیم
همچنان که قطره های خون تازه
خاک ریخته روی سنگ لحد را گل می کند؟
شب از دریچه های مرگ
شب از بوسه های عزراییل
می رسد از راه
و در اندوه بی پناهی ما
اندک اندک
دامن پرچینش را
می گسترد
و من
و ما
بی تاب تر می شویم
وقتی سنگینی زنجیرهای غصه
از توان دستان داغدیده مادران
سنگین تر است
که آنها را بلند کنند
و صورت خویش بخراشند
به هنگامی که ما جسد تازه ی برادر خویش را
در گور تازه کنده می گزاریم
و خاک اطراف سنگ لحد
از خون ازقطره های خون
گل می شود
مرگ آیا مرگ
فریاد رس خواهد بود؟
آیا پس از مرگ رستگاری است؟
روی دیوار بلوکی ممتد![]()
می کشم انگشت لا ابالی و بی گناهم را
در کوچه کسی نیست
حتی سایه ای هم نیست
و صدایی اگر می آید
صدای گنگ گوینده خبر ساعت دو است
قدم از قدم بر می دارم
بعد از همه ی شعارهای روی دیوار
بعد از همه ی زنده بادها و مرده بادها
گلی می کشم که ساقه اش شکسته است
به ته کوچه که می رسم
در آن سه کنج
که کله یک ماهی سرخ شده
از سطل اشغال بیرون افتاده است
کز می کنم
زانو بغل می گیرم
و تکه روزنامه ای را بر می دارم و می خوانم
که شاید مال دیروز است
یا ده سال قبل
یا سی سال قبل
شاید هم شماره ی اول "وقایع الاتفاقیه" ی "امیر کبیر" است
چه فرق دارد
خبر ها یکسانند
زیر آفتاب
زیرتابش آفتاب
زیر تابش شدید و مسخ کننده ی آفتاب
من در پی سایه ای همه جا را نگاه می کنم
اما سایه دیوار و درخت به زیر پایشان هم نمی رسد
" در کوچه باد می آید"
در کوچه باد گرم و سوزان می آید
و صدایی نیست
تا ساعت ده شب
زمان زیادی است
وقتی که رفتگر آشغال کوچه را جمع می کند
انتظار دردی کشنده است
که من را دارد می کشد
و در واقع کشته است
دراز می کشم
سقف آرام ورها
در گذر است
و من که کرخت
دارم نگاه می کنم
در تعجبم
که آیا اخبار را همیشه "حیاتی1" می خواند؟
گرمای آفتاب
سنگین است
بعد از این کوچه که شهر تمام می شود
شهر مهلک سیمانی که تمام می شود
بیابان است
و انجا همین جور که "نامجو" دارد سه تار می زند
من از دور "کامو" را می بینم
که داستانی می نویسد
و "صادق هدایت" را
که در گوش بریده ای
که می گویند مال "ونگوگ" است
خیره مانده
پس این کوچه
پس این کوچه ی خلوت خاموش
که تنها صدای آن
نق نق مبهم گوینده خبر ساعت دو است
تنها بیابان است که می ماند.
1) گوینده خبر کانال یک تلویزیون ایران
28/1/88
امسال بیست و یکمین سالگرد انفال است. اما انفال چیست؟ اگر قرآن را باز کنید و فهرست آن رانگاه کنید سوره ای به همین نام در ردیف هشتم به چشم می خورد و آیه 39 همین سوره آیه ایست که در آن خداوند به اهل ایمان اجازه می دهد در مقابل فتنه ی کافران تا رفع کامل فتنه جهاد کنند. به استناد همین آیه بود که صدام حسین در سال 1988 شروع به قتل عام دسته جمعی کرد های کشورش کرد. شاید باور کردنی نباشد اما خیلی از ما هیچ گاه چیزی در باره این نسل کشی نشنیده و وسعت کشتار و عمق فاجعه ی انسانی که در تاریخ خاورمیانه و جهان تا ابد باقی خواهد ماند را نشنیده ایم. حدس شما در باره تعداد کردهای قتل عام شده در این کشتار چند نفر است؟ هزارنفر، سه هزار نفر، ده هزار نفر، پنجاه هزار نفر نه باز هم بالاتر در واقع یکصد و هشتاد و شش هزار نفر که به همت حقیقت جویان و صالحان اسم نفر به نفر آنها به ثبت تاریخ رسیده است. در این بین بیش از پنچ هزار روستای کردنشین به طور کلی با تمام آثاری که می تواند حاکی از حضور انسان در جایی باشد ، از پهنه ی گیتی محو شد و عده بسیار بیشتری از مردم بوسیله ارتش بعث مورد شکنجه روحی و جسمی قرار گرفتند چرا که خدا به صدام حسین مؤمن اجازه کشتار کفار کرد را تا رفع کامل فتنه داده بود یعنی تا وقتی که در تمام عراق حتی یک کرد هم باقی نمانده باشد که باعث تشویش خاطرش گردد. همین امر بود که او را تشویق به بمباران شیمایی حلبچه و کشتار مجدد مردم عراق و در صدر آنها کردها در شمال کشور بعد از شکست در کویت کرد.
اما دنیا را چه می شود که در گوشه ای از آن در ظرف چند ماه یکصد و هشتاد و شش هزار نفر قتل عام می شوند و کسی حتی ککش هم نمی گزد آیا این کردها از سیاره ای دیگر آمده بودند یا دشمن مردمان بودند. آن مردمی که اکنون هر روزه در گور های دسته جمعی در قسمت های مختلف عراق پیدا می شوند در حالی که مثل گاو و گوسفند روی هم تلنبار شده اند اهل کدام سیاره بودند و ساختار ژنتیک و DNA آنها چگونه بود. چرا هیچ کس آن استخوان نحیف ساق پا را که در آن چکمه پلاستیکی فیروزه ای رنگ به جا مانده به آزمایشکاه های پیشرفته کشور های غربی نمی فرستد تا جنس مواد تشکیل دهنده ی آن به خوبی مشخص شود شاید که این امر به کشف حیات در کرات و منظومه های دیگر کمکی کند. یکصد و هشتاد و شش هزار نفر قتل عام می شوند و سازمان دیده بان حقوق بشر نگران پایمال شدن حقوق مدنی افراد در کشور های مختلف است یکصد و هشتاد و شش هزار نفر قتل عام می شوند و من هیچ گاه نشنیدم که سازمان ملل متحد این عمل را رسماً محکوم کرده باشد و حداقل با شناسایی این عمل به عنوان مصداق genocide یا همان نسل کشی سعی در التیام آلام یکی از همین ملل که اتفاقاً خیلی هم با دیگر ملل دنیا متحد است کرده باشد.
واما اعراب اعراب عزیز برادرهای اتفاقاً سنی مذهب همین کردها که استاد راه حل های صلح آمیز در بحران های منطقه ای هستند. اعراب عزیز خلیج و اعراب عزیز شام و مصر از آنها هم صدایی بیرون نیامد و کوچکترین اعتراضی به این کشتار فجیع یکصد و هشتاد و شش هزار نفر از مردم یکی از کشورهای عضو شورای همکاری خلیج فارس عضو اتحادیه عرب و کنفرانس کشور های اسلامی نشد چون شاید اساساً این مردمان را مسلمان حساب نمی کردند و شاید صدام حسین به اندازه کافی از نوازش های مهربانانه ایشان بهره نبرده بود و الحق و الانصاف او هم خوب حقشان را کف دستشان گذاشت. من گمان نمی کنم اسراییل در طول تاریخ خود یکصد و هشتاد و شش هزار نفر از فلسطینی ها کشته باشد ولی به راستی چه عاملی باعث می شود که در قبال کشتار بی رحمانه کودک فلسطینی این همه سر و صدا به شود محکومیت جهانی پیدا کند عکس ها و فیلم های آن به سرعت در تمام دنیا پخش شود محکومیت سازمان مللی را بر انگیزد که تا حد زیادی توسط لابی اسراییل ومتحدان غربی اش کنترل می شود اما در قبال قتل فجیع نوزاد کرد در گهواره بوسیله ی سرنیزه سرباز بعثی صدایی از هیچ کس بر نمی خیزد و احساسات کسی جریحه دار نمی شود پاسخ روشن است دشمن دشمن من دوست من است و دشمن دوست من دشمن من و گرنه مگر کرد ها از حقوق بشر محروم اند و یا مسلمان نیستند و یا مورد ظلم و نامرادی قرار نگرفته اند و یا در حق آنها نامردی نمی شده است.
کشتار انسان ها به هر شکل و به هر عنوان محکوم و غیر قابل قبول است چه کشتار ارامنه چه کشتار آذری های قره باغ چه فلسطینیان و چه مردمان روآندا. اما در این بین محکومیت همه ی آنها باید فراگیر و یکسان باشد و از بین رفتن انسانی در جایی از دنیا نباید دستاویز بازیهای سیاسی قدرتمندان و کسانی شود که در واقع خود دستی در این جنایات دارند چه مستقیم و چه به شکل غیر مستقیم. در نسل کشی انفال گناه دولت های غربی و نیز کشور های عرب خاور میانه چیزی کم از گناه صدام ندارد. چه آمریکا با کوچکترین اشاره ای به صدام -که از قضای روزگار در آن دوران به شدت وابسته و سرسپرده بود و روابط بسیار خوبی با غرب داشت- می توانست جلوی خیلی از این کشتارها را بگیرد و سکوت حاکی از رضایت اعراب کمک بزرگی به صدام بود تا در این جنایات تا حد ممکن پیش رود و کوتاهی نکند. در واقع این دشمنی خبیثانه آنها با کردها هنوز هم ادامه دارد در عراق هر روز گور دسته جمعی بزرگی متعلق به نسل کشی یکصد و هشتاد و شش هزار نفر از کردها پیدا می شود شهیدان آنها با عزت و احترام در خور یک قهرمان راه آزادی و وطن به خاک سپرده می شوند و کانال های الجزیره و العربیه و.... لام تا کام در باره ی آن سخنی نمی گویند اما کافی است تا یک بار خون از دماغ کسی در عراق پایین بیاید همین خوراک "خبر عاجل" خبر فوری آنهاست. کردها تنهایند و درمظلومیت کامل خویش هر روز اجساد شهیدان خود را به خاک می سپارند و مادران برای آخرین بار با فرزندان خود وداع می کنند در حالی که بیست سال تمام منتظر بازگشت آنها بودند. مویه ی خواهران بر استخوانهای برادران اشکهای پدران و ناله های همسران سیاه پوش کرد دل سنگ را به درد می آورد و کودکانی که به سختی والدین خود را به یاد می آورند همچون همه ی لحظات دیگر زندگیشان مات و مبهوت به تابوت هایی می نگرند که وزن آنها فقط دو کیلو از چوبی که تابوت با آن ساخته شده سنگین تر است. هر بار که کاروانی از شهیدان جنگ هشت ساله ی ایران و عراق از شهر های این مرز و بوم می گذرند تا پسران به دامن مادرانشان باز گردند من صحنه های مشابهی را می بینم و حال آنها را به خوبی درک می کنم مادر در هرجای دنیا که باشد یک مادر است و همیشه منتظر بازگشت فرزند. مادران همه دنیا منتظرند و انتظار همه ی آنها دلخراش است و دلخراش تر از آن این است که کسی در دنیا نباشد تا درد تو را به رسمیت بشناسد.
از جایگاه V.I.P1
وارد می شوم
و خود را به جایگاه V.I.P رسانم
نگاه می کنم
که چگونه از "سلیمانیه" تا "هولیر2"
هر جانداری
که می خزد
یا می رمد
یا می پرد
یا که می دود
با اشاره انگشتی
به عالم ابدیت می پیوندد
و سایه ی مُثلی اش
برای همیشه می شود
گم
کسی؟ می شوم
و از جایگاه V.I.P
رژه صبحدم سربازان دوشفنگ را
در "کرکوک" نگاه می کنم
و رژه ی شبانه ی بولدوزرهای پیشفنگ را در"رانیه"
کسی؟ می شوم
لبخند می زنم
و نگاه می کنم
تلنبار لباس های سوراخ سوراخ را در "دهوک"
و انبوه کفش های گِلی لنگه به لنگه را در "حلبچه"
آن دستار قرمز و سفید3 را که گیر کرده لای شنی های گَرد آلود
و هوای غبار آلوده ی آن صبح دیگر را در کوهستان
همه را از جایگاه V.I.P می نگرم
چون کسی؟ هستم
1) very important person جایگاه ویژه
2) نام کردی شهر اربیل
3) دستاری که علامت مشخصه ی کردهای بارزانی است
به قفس می نگرم
که از پشت پرده ی توری
مثل یک خیال
یک خیال وسوسه انگیز
تلو تلو می خورد
به قفس می نگرم
و عزم خود را جزم می کنم
از پشت پرده توری
که مثل هاله ی ماه است
و مثل توهم من
و مثل تردید غمگین چشمی اشک آلود
که مستأصل است
من به قفس می نگرم
و تصمیم خود را می گیرم
تصمیمی که قاطع است
و من گرفته ام
بالهایم را باز می کنم
چهار شاهپر بال چپ
سه شاهپر بال راست
همه ی اینها را یکی چیده است
اما عزم من جزم است
و این تصمیم من است که قاطع است
تمام زور خود را می زنم
شکل بدن من آیرودینامیک است
و جنس اسخوانهای من اسفنجی است
اندکی نیرو کافی است
و برای همین نیروی اندک
برای همین زور کم
برای همین فاصله ی اندک
من تمام زور خود را می زنم
تمام جان خود را می کنم
بر می خیزم
و تا ارتفاع دو متر و پنچ سانتی این اتاق دلتنگ
اوج می گیرم
از لای پرده می گذرم
که مثل توهم است
و مثل تردید است
و مثل مه
مه آلوده است
داخل قفس می شوم
و از لج همه ی کلاه های پر دار و توپ های بدمینتون
می کوبم در قفس را محکم به هم
محکم تر از هر وقت دیگر
با تمام انرژی باقی مانده
با تمام زور نزده
با تمام جان نکنده از پرواز
عزم من جزم
تصمیم من قاطع است.
21/1/88
مترجم:ميلاد حامياحمدي
پروفسور مري كلاجز، دانشيار بخش انگليسي دانشگاه كلورادو
پست مدرنيسم واژه يا به بيان دقيقتر، مجموعه عقايد پيچيده اي است كه به عنوان حيطهاي از مطالعات آكادميكي از اواسط دهه 80 پديدار گشتهاست. توصيف پست مدرنيسم دشوار به نظر ميرسد، زيرا مفهومي است كه در انواع گستردهاي از ديسيپلينها و حيطههاي مطالعالتي از قبيل:هنر معماري، موسيقي، فيلم، ادبيات، جامعهشناسي، ارتباطات، مد و تكنولوژي نمايان شدهاست. دشوار است كه اين مفهوم را در زمان يا تاريخ خاصي جاي دهيم، زيرا زمان دقيق ظهور پست مدرنيسم مشخص نيست. شايد آسانترين راه براي آغاز انديشيدن در مورد پست مدرنيسم، انديشيدن در مورد مدرنيسم باشد، جنبشي كه بنظر ميرسد پست مدرنيسم، از آن ظهور كردهاست. مدرنيسم، دو گونه تعريف دارد كه اين دو جنبه به درك پست مدرنيسم، مرتبط مي شود. اولين جنبه يا تعريف از مدرنيسم، از يك جنبش زيبايي شناختي كه بطور كلي مدرنيسم ناميدهميشد، نشات ميگيرد. اين جنبش تماما با انديشههاي غربي قرن بيستم در مورد هنر همسان است. (گويا علائم در حال ظهور آن را، ميتوان در قرن نوزدهم هم يافت)همان طور كه ميدانيد، مدرنيسم جنبشي است در هنرهاي تجسمي، موسيقي، ادبيات، و نمايشنامهنويسي كه معيارهاي سنتي را در پاسخ به اين پرسش كه ((هنر چگونه بايد شكل بگيرد، استفاده گردد، و چه معنايي داشتهباشد؟)) ناديده ميگيرد. در دوران اوج گيري مدرنيسم يعني بين سالهاي 1910 تا 1930 چهرههاي شاخص ادبيات مدرن مانند وولف، جويس، اليوت، استيونز، پروست، مالارمه و رايك، به عنوان پايهگذاران مدرنيسم قرن بيستم، به توصيف مجدد اين امركه «شعر و داستان بايد چگونه باشد و چه كاري ميتواند انجام دهد؟»، كمك شاياني نمودهاند.
از ديدگاه ادبي ويژگيهاي شاخص مدرنيسم عبارتند از:
1ـ تاكيد برامپرسيونيسم (تأثرگرايي)* و ذهنيت در نوشتار و هنرهاي تجسمي و تاكيد بيشتر بر چگونگي وقوع امر ديدن يا خواندن يا حتي ادارك در ذات خود، تا تاكيد بر روي آنچه ادراك ميگردد. نمونه اين امر ميتواند، جريان سيال ذهن در نوشتن باشد
2ـ جنبشي به دور از واقعنگري آشكار كه توسط راوي سوم شخص داناي كل و ديدگاههاي روايي ثابت و جايگاههاي مشخص اخلاقي پديد ميآيد. داستانهاي ويليام فاكنر كه داراي چند راوي هستند نمونهاي از اين گونه مدرنيسم هستند.
3ـ تمايز ژانرهايش مبهم است، بنابراين شعر بيشتر نثروار (مانند آثار تي اس اليوت يا اي كامنيگز) و نثر بيشتر شعر گونه است (مانند آثار وولف و جويس)
4ـ تاكيد بر روي اشكال مجزا، روايتهاي ناپيوسته و كولاژهايي* از موضوعات مختلف كه اتفاقي به نظر ميرسد
5- گرايشي به سمت انعكاسپذيري يا ناخودآگاه كه مرتبط با محصول آثار هنري است. بنابراين هر قطعه توجه ما را به جايگاه خاص خودش به عنوان يك دستاورد يا مانند چيزي كه توسط روشهاي گوناگون ساخته شده و بكار ميرود، جلب ميكند.
6ـ رد زيبايي شناختي بسيط رسمي، به جانبداري از طرحهاي مينيماليستي* (كمينهاي) مانند اشعار ويليام كارلوس ويليامز و رد تئوريهاي رسمي زيباشناختي در مقياسي گسترده به جانبداري از كشف و شهود در خلق اثر.
7- رد تمايزات ميان فرهنگهاي والا و پايين و عامهپسند در گزينش موادي كه سابقاً هنر را شكل ميداد و هم در روشهاي نمايش، توزيع و كاربر هنر.
پست مدرنيسم هم مانند مدرنيسم از بيشتر اين عقايد پيروي ميكند در حاليكه منكر مرزبندي ميان اشكال والا و پايين هنر و تمايزات ثابت ژانري است و تاكيدش بر تقليد *، نقيضه*، كنايه و فكاهي بودن است. هنر و انديشه پست مدرن از انعكاسپذيري، ناخودآگاهي، از هم گسيختگي و ناپيوستگي (به خصوص در ساختار هاي روايي)، ابهام و تقارن زماني حمايت كرده و بر موضوعاتي عاري از مفاهيم انساني و فاقد ساختار و ثبات تاكيد ميورزد.
اين گونه بنظر ميرسد كه پست مدرنيسم در اين روشها بسيار شبيه مدرنيسم است، با اين حال درباب نگرش , مدرنيسم با بسياري از اين گرايشات متفاوت است.به عنوان مثال مدرنيسم به اين سو گرايش دارد كه نمايي پراكنده از ذهنيت انسان و تاريخ نشان دهد («زمين هرز » اليوت يا «به سوي فانوس دريايي» وولف را به خاطر بياوريد)، اما اين پراكندگي را به عنوان امري تراژيك مينماياند، چيزي كه به عنوان يك نقصان، بايد بر آن تاسف خورد و برايش سوگواري كرد..
بسياري از آثار مدرن در تلاشند تا از اين ايده دفاع كنند كه آثار هنري ميتواند سبب ايجاد وحدت، انسجام و معنا در زندگي گردد، امري كه در زندگي مدرن امروز، بيش از هر چيزي گم شدهاست و هنر همان كاري را ميكند كه بسياري از نهادهاي انساني قادر به انجامش نيستند.
در مقام مقايسه، پست مدرنيسم از ايده پراكندگي و موقتي بودن و فقدان انسجام حسرت نميخورد بلكه بيشتر آن را ميستايد:«جهان بيمعناست؟ پس بياييد وانمود نكنيم كه هنر ميتواند بدان معنا بخشد، بياييد تنها با چرنديات بازي كنيم!». شيوه ديگر نگريستن به رابطه ميان مدرنيسم و پست مدرنيسم به آشكار شدن تعدادي ازاين تمايزات كمك ميكند، بر طبق نظريه فردريك جيمسون، مدرنيسم و پست مدرنيسم اشكالي فرهنگي هستند كه مراحل خاصي از سرمايهداري را دنبال ميكنند
.مرحله اول، سرمايهداري كه از قرن هيجدهم تا اواخر قرن نوزدهم در كشورهاي اروپاي غربي، انگلستان و ايالات متحده (و تمام حيطههاي تحت نفوذشان) به وقوع پيوست. اولين مرحله به گونهاي خاص به پيشرفتهاي تكنولوژيكي يعني موتور بخار و زيباشناختي يعني رئاليسم مرتبط ميباشد.
مرحله دوم، از اواخر قرن نوزدهم تا اواسط قرن بيستم (در زمان جنگ جهاني دوم به وقوع پيوست، اين مرحله يعني سرمايهداري انحصار طلبانه، كه با موتورهاي الكتريكي و موتورهاي احتراقي داخلي و مدرنيسم مرتبط اند. مرحله سوم، مرحلهاي است كه هم اكنون در آن قرار داريم يعني مرحله سرمايهداري چند مليتي و مصرفي كه تاكيدش بيشتر بر روي بازاريابي، فروش و مصرف كالا است و نه توليد آن!، و ارتباطي تنگاتنگ با تكنولوژي هستهاي و الكتريكي وپست مدرنيسم دارد. همانند توصيف جيمسون از پست مدرنيسم به عنوان سبك توليد و تكنولوژي، دومين مرحله يا توصيف از پست مدرنيسم، بيشتر از تاريخ و جامعهشناسي نشات مي گيرد تا از ادبيات و تاريخ هنر! اين رهيافت، پست مدرنيسم را به عنوان يك شكل كامل اجتماعي يا مجموعهاي از نگرش هاي جامعهشناختي_تاريخي مينامد، به بيان دقيقتر، اين روش بيشتر پست مدرنيته را با مدرنيته مقايسه ميكند تا پست مدرنيسم را با مدرنيسم !
اما فرق اين دو در چيست؟
مدرنيسم عموما به جنبشهاي گسترده زيباشناختي در قرن بيستم و مدرنيته به مجموعهاي از عقايد فلسفي سياسي و اخلاقي كه پايهگذار جنبه زيباشناختي مدرنيسم هستند اشاره ميكند
مدرنيته قدمت بيشتري از مدرنيسم دارد. عنوان مدرن كه اولينبار در جامعهشناختي قرن هفدهم بكار برده شد به معناي متمايز ساختن دوره كنوني از دوره پيشين كه دوره عتيق ناميده ميشد، است.
محققان هميشه بر سر زمان دقيق آغاز دوره پست مدرنيسم و چگونگي تمايز ميان آنچه مدرن هست و آنچه مدرن نيست، بحث و مجادله داشتهاند. اينگونه بنظر ميرسد كه هر بار مورخين خواستهاند به تاريخ دوره مدرن دست يابند، گويي در تمام دفعات، مدرنيسم در تاريخ پيشتري وجود داشتهاست. اما عموما دوران مدرن با عصر روشنگري اروپايي كه اساسا قرن هيجدهم شروع شد، مرتبط است.
(ديگر عناصر تاريخي نمايانگر انديشه روشنگري به دوران رنسانس يا پش از آن باز ميكردد.) بنابراين، ميتوان ادعا كرد كه انديشه و ادبيات روشنگرانه با آغاز قرن هيجدهم آغاز شد.
من تاريخ دوران را از سال 1750 محاسبه ميكنم، زيرا دكتراي خود را از رشتهاي در دانشگاه استانفورد كه انديشه و ادبيات مدرن ناميده ميشد و بر آثار پس از 1750 تمركز يافتهبود، دريافت كردهام. ايدههاي بنيادين روشنگري اساسا همان ايدههاي بنيادين انسان گرايي است.
مقاله جين فلكس چكيده مناسبي از اين عقايد و مقدمات ارائه ميدهد ، و اكنون مواردي را به فهرستش ميافزايم:
1ـ خودي با ثبات، منسجم و آگاه وجود دارد. اين خود، خودآگاه و عقلاني و مستقل و جهانشمول ميباشد و هيچ شرايط فيزيكي نميتواند بطور بنيادين بر عملكرد اين خود تاثير بگذارد.
2ـ اين خود، خود و جهان اطرافش را از طريق علت يا عقلانيت باز ميشناسد و به عنوان بالاترين شكل كاركرد ذهني و تنها شكل عيني برآورد ميشود.
3ـ اين شيوه از آگاهي كه توسط خود عقلاني عيني به وجود ميآيد علم ناميده ميشود كه ميتواند حقايق جهاني را در مورد دنيا، مستقل از جايگاه بخصوص شخص آگاه ارائه دهد
4ـ اين آگاهي كه توسط علم بوجود ميايد حقيقت ناميده ميشود و پايدار است.
5ـ آگاهي يا حقيقتي كه توسط علم ايجاد ميشود (بوسيله خود عقلاني عيني)، همواره ما را به سوي پيشرفت و كمال رهنمون ميسازد. تمام نهادها و راهكارهاي انساني توسط علم (علت/عينيت) تحليل و بسط مييابند.
6ـ علت چيزي نيست جز قضاوت نهايي در مورد امري كه حقيقي و نتيجتاّ درست و خوب (قانوني و اخلاقي) است. آزادي دربردارنده مفهوم اطاعت از قوانيني است كه بر آگاهي مكشوف بوسيله علت منطبق است.
7ـ در جهاني كه توسط علت اداره ميشود، امر حقيقي هميشه همسان خوب و صحيح و زيبا است و بنابراين تعارضي ما بين آنچه صحيح و آنچه حقيقي است وجود ندارد.
8ـ بنابراين علم به عنوان الگويي براي كليت يا جزء جزء اشكال مفيد آگاهي مطرح ميگردد. علم بيطرف و عيني است. دانشمنداني كه آگاهي را توسط توانائيهاي عقلاني بيغرضانه خويش پايه ميگذارند، بايد در جستجوي قوانين علي آزاد باشند و توسط دغدغههايي چون پول و قدرت وسوسه نشوند.
9ـ همچنين، زبان يا شيوه بياني كه در راه ايجاد و اشاعه علم بكار گرفته ميشود بايد، عقلايي باشد .زبان براي عقلاني بودن بايد واضح، و كاردكردش تنها بايد نماياندن جهاني واقعي يا ادراكپذير باشد كه اذهان عقلايي رويت مينمايند. و بايد ارتباطي عيني و ثابت بين موضوعات تفهيمي و كلماتي كه آنان را مينمايند (مابين دليل و مدلول) وجود داشتهباشد.
همانطور كه ميدانيد، شماري از مقدمات بنيادين انسانگرايي يا مدرنيسم هستند كه عملا تمام ساختارها و نهادهاي اجتماعي ما را اعم از دموكراسي، قانون، دانش، الهيات و زيباييشناسي توجيه و تشريح ميكنند.
مدرنيته اساسا در مورد نظم و عقلانيت و عقلايي شدن است كه نظم را از پس بينظمي خلق ميكند و پيش فرض آن اين است كه هر چه عقلانيت بيشتري خلق گردد به نظم بيشتري ميانجامد و هر چه جامعهاي نظم يافتهتر باشد، كاركرد بهتر و عقلانيتري خواهد داشت.
بدين دليل، مدرنيته به دنبال جستجوي تمام سطوح فزاينده نظم است و جوامع مدرن پيوسته مراقب هر چيزي كه بينظمي خوانده مي شود و مي تواند در نظم خلل ايجاد كند هستند. پس جوامع مدرن پيوسته بر ايجاد تضادي مضاعف بين نظم و بينظمي تكيه ميكنند تا بتوانند بر ارجحيت نظم تاكيد ورزند اما براي انجام اين كار بايد چيزهايي نماينده بينظمي باشند. بنابراين جوامع مدرن بايد مرتبا بينظمي ايجاد كنند. در فرهنگ غربي اين بينظمي به ديگري تعبير مي شود كه در ارتباط با ديگر تضادهاي ثنايي (دو گونهاي) توصيف ميگردد. پس هر چيزي كه غير سفيد، غير مذكر و ناهمجنسگرايانه و غير بهداشتي و غير عقلاني و……باشد، بخشي از اين بينظمي ميگردد و بايد از جامعه مدرن عقلاني حذف گردد.
راههايي كه جوامع مدرن به سمت ايجاد گروههايي تحت عنوان نظم و بي نظمي طي ميكنند بايد همصدا با كوشش در جهت نيل به ثبات باشد.
فرانسوا ليوتار تئوريسيني كه آثارش را سايروپ در مقالهاش در مورد پست مدرنيسم تشريح كرده، ثبات را با انديشه تماميت يا يك نظام تماميت يافته، يكسان ميپندارد.
تماميت و ثبات و نظمي كه ليوتار از آنها سخن مي گويد در جوامع مدرن از طريق مفاهيم فراروايتها يا روايت اصلي حفظ ميشود، يعني داستانهايي كه خود يك فرهنگ براي راهكارها و باورهاي خود نقل ميكند. مثلاً يك فراروايت در فرهنگ آمريكايي اين داستان ميتواند باشد كه دموكراسي، روشنگرانهترين (عقلانيترين) شيوه حكومت است و سرانجام به سعادت عالمگير انسان منجر خواهد شد.
بنا بر سخنان ليوتار هر گونه سيستم عقيدتي يا ايدئواوژيكي، فراروايتهاي خاص خود را دارد.
به عنوان مثال، فراروايت ماركسيسم اين ايده است كه سرانجام، سرمايهداري از درون متلاشي خواهدشد و يك دنياي آرماني سوسياليستي شكل خواهدگرفت.
احتمالاً شما فراروايتها را به عنوان نوعي از فراتئوري يا فرا ايدئولوژي تلقي ميكنيد. يك ايدئولوژي كه ايدئولوژي ديگر را توصيف ميكند! (مانند ماركسيسم) و داستاني است كه براي توصيف نظامهاي عقيدتي موجود، روايت ميگردد.
ليوتار ميگويد كه تمام جوانب جوامع مدرن كه دربردارنده علم، به عنوان شكل اصلي آگاهي هستند، به چنين فراروايتهايي متكي اند. بنابراين پست مدرنيسم نقد فراروايت هاست و گونهاي آگاهي است كه چنين روايتهايي به آن در پوشاندن تناقضات و ناثباتي هاي جداييناپذير موجود در هر سازمان يا راهكار اجتماعي، كمك ميكنند. به بيان ديگر، هر گونه تلاش براي ايجاد نظم، هميشه ميزان يكساني از ايجاد بينظمي را ميطلبد.
اما يك فراروايت، شكلگيري اين گروهها (گروههاي بينظمي) را با توضيح اينكه بينظمي واقعاً هرج و مرج و بد، و نظم واقعاً بخردانه و خوب است، ميپوشاند.
پست مدرنيسم در رد فراروايت ها از حمايت روايتهاي كوچك سود ميبرد، روايتهايي كه بيشتر به توصيف راهكارهاي كوچك و حوادث محلي ميپردازد تا مفاهيمي در مقياس گسترده عالمگير يا جهاني!
روايتهاي كوچك پست مدرنيسم هماره وابسته به موقيعت، موقتي، اتفاقي ميباشد و هيچ گونه ادعايي مبني بر جهانشمولي، حقيقت، علت يا ثبات ندارند.
جنبه ديگر انديشه روشنگري يعني بخش پاياني 9 نكته مزبور، ايدهاي است كه زبان را مفهومي واضح و كلمات را تنها به عنوان نماينده افكار و اشيا باز ميشناسد و معتقد است كه كلمات هيچ گونه كاركردي فراسوي اين امر ندارند. جوامع مدرن بر اين انديشه تاكيد ميكنند كه علت هميشه به معلول اشاره دارد و واقعيتها در معلول ها
اسكان مييابند. بهر حال در پست مدرنيسم، تنها علتها هستند كه وجود دارند و تفكر وجود هر گونه واقيعت ثابت و جاودانه واين تفكر كه معلولي وجود دارد كه علت بدان اشاره ميكند، محو ميگردد. به بيان دقيقتر، در جوامع پست مدرن، تنها سطوحي بدون عمق موجود است، تنها علت هايي بدون معلول!! شيوهاي ديگر براي طرح اين موضوع بر طبق نظريه جين بادريلارد وجود دارد و آن مفهوم اين است كه در جامعه پست مدرن، اصلي وجود ندارد و تنها كپيهايي از آن (اصل) موجود است كه او آنها را تصوير يا پيكره مينامد.
به عنوان مثال، در مورد نقاشي و پيكر تراشي بينديشيد! جايي را تصور كنيد كه كار اصلي ونگوك موجود باشد و
همان طور هزران نسخه كپي شده از آن، با اين حال اثر اصلي همان است كه بالاترين ارزش را دارد (خصوصا ارزش پولي!)، در حال آن را با سي دي يا نوارهاي موسيقي مقايسه كنيد كه در آن مانند نقاشي، نسخه اصل يا ضبط شدهاي كه به ديوار آويخته شود يا در گاوصندوق نگهداري گردد وجود ندارد، بلكه ميليونها نسخه كپي شده از آن وجود دارد كه همه آنها يكسان اند و به قيمت تقريباً مشابهي فروخته ميشوند.
گونه ديگري از پيكره يا تصوير بادريلارد ميتواند مفهوم واقيعت مجازي باشد. واقيعتي كه توسط تقليد ايجاد شدهاست كه در آن هيچ گونه اصلي وجود ندارد. همچنين اين مفهوم در بازيها و شبيه سازيهاي رايانهاي جلوه مييابد، و بالاخره پست مدرنيسم با سئوالاتي در مورد سازمان آگاهي مرتبط ميشود، در جوامع مدرن، آگاهي با علم يكسان دانستهميشود و با اشكال روايي مقابله ميگردد.
علم، شكلي خوب از آگاهي است و اشكال روايي، بد، ابتدايي و غير عقلاني است (و بنابراين به زنان، بچهها و انسانهاي بدوي و ديوانگان) مربوط ميباشد. بهر صورت، آگاهي تنها براي خودش سودمند است. بنابراين شخص از طريق آموزش به آگاهي دست مييابد تا بطور كلي شخصي آگاه و تحصيل كرده گردد. اين امر، دقيقاً هدف آموزش هنرهاي آزاد است.
با اين حال، در جوامع پست مدرن، آگاهي نقش كاربردي مييابد. شما چيزهايي را ميآموزيد، نه فقط براي اينكه آن را بدانيد، بلكه آن آگاهي را بكار ببريد.
همان گونه كه سايروپ در كتاب خود متذكر ميشود:سياست آموزشي امروزين بيشتر بر مهارتها و آموزش تاكيد ميورزد تا بر آرمانهاي مبهم انسانگرايانه در مورد آموزش!
اين امر بخصوص به بحراني براي فارغالتحصيلان انگليسي (مليت انگليسي) بدل گشته كه با مدركشان چه كاري ميتوانند بكنند؟
آگاهي نه تنها در جوامع پست مدرن توسط كاربردش توصيف شده، بلكه اين آگاهي بيشتر از جامعه مدرن توزيع، ذخيره و به گونه متفاوتي طبقهبندي شدهاست.
خصوصاً ظهور تكنولوژي الكتريكي رايانهاي، انقلابي را در روشهاي ايجاد و توزيع و استفاده از آگاهي در جامعه ما (آمريكا) ايجاد كردهاست (در واقع شايد بتوان گفت كه پست مدرنيسم به بهترين وجه، بوسيله ظهور تكنولوژي رايانهاي كه در دهه 1960 آغاز شد, توصيف گشته و بدان مربوط شده و به صورت نيرويي غالب در تمام ابعاد زندگي اجتماعي در آمده است! )
در جوامع پست مدرن هر آن چه نتواند توسط رايانه به قسمتي قابل تشخيص درآيد، به بيان ديگر، هر آنچه كه قابل اندازهگيري نباشد. مفهوم آگاهي از آن سلب خواهدشد. در اين الگو متضاد آگاهي، جهل نيست حتي اگر چه اين امر،الگويي مدرن و انسانگرايانه باشد، اما بيشتر به بينظمي تعبير مي شود.
هر آنچه شرايط گونهاي از اين آگاهي را نداشته باشد به بينظمي تعبير ميگردد و امري است كه درمحدوده اين نظام، غير قابل شناسايي است.
ليوتار ميگويد: پرسش مهمي كه براي جوامع پست مدرن مطرح است، شخصي است كه تصميم ميگيرد كه چه چيزي آگاهي و چه جيز بينظمي است؟ و همچنين فردي كه درباره مقتضيات تصميم اتخاذ ميكند. چنين تصميماتي كه بايد در مورد آگاهي اتخاذ گردد، خصايص انسانگرايانه و مدرن گذشته را مانندسنجش آگاهي به مثابه حقيقت (خصيصه تكنيكي آن) يا به مثابه نيكي يا عدالت (خصيصه اخلاقي آن) يا زيبايي (خصيصه زيباشناسي) شامل نميشود. به بيان دقيقتر، ليوتار ميگويد:آگاهي الگويي از يك بازي زباني را دنبال ميكند، همانطور كه توسط ويتگنشتاين مطرح شده است. (براي كساني كه به اين بحث علاقهمند سايروپ توصيف بسيار خوبي از اين مفهوم در مقاله خويش ارائه كرده است).
پرسشهاي بيشماري هستند كه بايد درباره پست مدرنيسم مطرح شوند، يكي از مهمترين پرسش ها در مورد سياستي است كه متضمن پست مدرنيسم است؛ به بيان سادهتر اين پرسش مطرح است كه آيا اين جنبش كه به سمت تجربه طلبي، محلي بودن، كنش و بيثباتي متمايل ميگردد امري است خوب است يا بد؟ پاسخهاي بسياري در جامعه معاصر ما (آمريكا) به اين سئوال وجود دارد. با اين همه، ميل بازگشت به دوران پيش از پست مدرنيسم (دوره مدرن/انسانگرايي/انديشه روشنگري) در گروههاي محافظه كار سياسي، مذهبي و فلسفي مشهود است. در واقع بنظر ميرسد، يكي از نتايج پست مدرنيسم بر آمدن بنياد گرايي مذهبي به عنوان شكلي از مقاومت است كه در برابر زير سئوال بردن فرا روايتهاي مذهبي قدم علم كرده است. اين رابطه بين انكار پست مدرنيسم و محافظهكاري يا بنياد گرايي ممكن است به توصيف اجزاي اين امر بپردازد كه چرا اظهارات پست مدرنيسم در مورد تجزيه طلبي و چندگونگي به جذب ليبرالها و راديكالها گرايش دارد. همانگونه كه سايروپ و فلكس و باتلر خاطر نشان كردهاند، اين امر به سهم خود دليلي است كه چرا تئورسين هاي فمينيست, پست مدرنيسم را اين گونه جذاب يافتهاند.
بهرصورت ، اگر از سطحي ديگر بنگريم، اين گونه بنظر ميرسد كه پست مدرنيسم جايگزين هايي را براي پيوستن به فرهنگ جهاني مصرف ارائه ميدهد كه در آن ملزومات و اشكال آگاهي توسط نيروهايي كه فراسوي نظارت فردي است، پيشنهاد ميگردد.
اين جايگزينها بر انديشيدن به اجزاي كنشها و كشمكشهاي اجتماعي به عنوان اموري ضرورتاً محلي، محدود و جزيي اما موثر، تمركز يافتهاند.
سياستهاي پست مدرن با كنار نهادن فرا روايتها ( مانند آزادي تمام طبقات كارگري) و تاكيد بر روي اهداف محلي خاص (مانند گسترش مراكز روزانه نگهداري اطفال براي مادران كارگر در جامعه خودتان) راهي را براي تئوريزه كردن موقعيتهاي محلي، به گونهاي انعطافپذير (سيال) و غيرقابل پيشگويي پيشنهاد مينمايد حتي اگر اين امور از روندي جهاني تأثير پذيرفته باشند! بنابراين، شعار سياستهاي پست مدرن به بهترين وجه اين امر ميتواند باشد:«جهاني فكر كنيد! محلي عمل كنيد! و نگران هيچ گونه طرح بزرگ و جامعي نباشد!».
واژگان:
(1)امپرسيونيسم (تاثرگرايي):
اين اصطلاح به احتمال قوي از نام تابلوي نقاشي «كلود مونه» به نام امپرسيون (تأثر):برآمدن خورشيد (1874) گرفته شدهاست. امپرسيونيستها نقاشان مكتبي بودند كه بويژه نور توجه داشتند
و ميخواستند آن امپرسيون فرار را از ديدگاهي ذهني ارائه دهند. آنان به بيان صريح هيچ علاقهاي نداشتند و اثري كه خلق ميكردند به دريافت بيننده بستگي داشت. اصطلاح امپرسيونيسم كمكم به حوزه نقد ادبي كشيده شده است. امپرسيونيسم در بيان تكنيك رماننويسي در نگرش به زندگي دروني شخصيت اصلي به جاي توجه به واقيعت نيز بكار رفتهاست. نمونههاي اين شگرد را در آثار جميز جويس، مارسل پروست، دوروتي ريچاردسون و ويرجينيا وولف به فراواني ميتوانيافت.
(2)كولاژ:
در زبان فرانسه بمعني چسباندن و وصله كردن است. كاربرد آن در نقاشي است و منظور از آن تصويرهايي است كه از تركيب غيرعادي كاغذ، عكس و چيزهاي مشابه بدست ميآيد. وقتي نويسنده مخلوطي از كنايهها و اشارات و نقل قولها و عبارات خارجي را در اثرش به كار ميبرد اين نوآوري او را كولاژ ميناميم.
(3)مينيماليسم (تقليلگرايي):
سبك اصلي ادبي يا دراماتيك مبتني بر كاهش دادن مفرط محتواي اثر به حداقل عناصر ضروري، معمولاً در قالبي كوتاه مثل هايكو، قصار، قطعه كوتاه نمايشي يا تكگويي، مشخصه كاهشگري غالباً سادگي و خشكي دايره واژگان يا صحنه نمايش و امساك از گفتار تا حد سكوت است و از پيكر تراشي و نقاشي مدرن عاريه شده است و بويژه در آثار اخير نمايشي ساموئل بكت ديده ميشود كه نمايشنامه سي ثانيهاياش« نفس» نه شخصيت دارد و نه كلام.
(4)تقليد Pastiche
Pasta به معناي خمير و چسب است (ايتاليايي) و تقليد چهل تكهاي از كلمات، جملات يا عبارت كامل يك يا چند نويسنده ميباشد. بنابراين نوعي تقليد است و اگر عمدي باشد ممكن است به صورت نوعي پارودي در آيد.
(5)نقيضه (پارودي):
تقليد كلمات، سبك نگارش، لحن و افكار به نحوي كه تمسخرآميز جلوه كند. اين عمل با اغراق در بعضي جنبهها و كم و بيش با پيروي از شيوه كاريكاتوريستها حاصل ميشود. در واقع نوعي تقليد هجوآميز است. شاخهاي از هجو است كه به قصد اصلاح و نيز استهزا.
بر گرفته از فرهنگ ادبيات و نقد (جي.اي.كادن)
فکر
خیال را باخود سوار ماشین فرراری قرمز رنگ می کند
من
تمام خیابان را تا میدان
می دوم دنبال فکر و خیال تمام خیابان طولانی را
نفسم که می گیرد
می ایستم
و نگاه می کنم
چگونه گرد و غبار
ماشین فرراری قرمز را
فرو برده در خود
نا امید می شوم
فرو می ریزد آوار تنم
روی ستون پای غبار آلود
فکر و خیال مجال نمی دهند اما
باز می گردند
و من از دور
ماشین را می بینم
که چگونه نزدیک می شود
نزدیک ونزدیک تر
و باز هم نزدیک تر
من سعی می کنم ماشین را متوقف کنم
شاید
من اگر ایستاده باشم در مسیر
فکر
دلش بسوزد
به حال دلم
و ماشین را متوقف کند
اما
ماشین نزدیک تر می شود
با تمام سرعت
و من خود را از ترس جان
پرت می کنم آن طرف
و در ابر غبار
من
گم می شوم
ماشین فرراری قرمز رنگ
به سرعت دور می شود
و تمام دنیا را
ظرف سه هزارم ثانیه دور می زند
و من می بینم
در همین کسر کوچک از ثانیه
چگونه با آن سرگشتگی
آن ماشین
دنبال ردی از تو می گردد
آن ماشین فرراری قرمز رنگ سرگشته
7-1-1388
سعی
واژه ی ننگینی است
حال که من جان می کنم تا بگویم.
سعی
خفت جان سوز یک توصیف حرامزاده است
از رنجی که من می کشم تا بگویم
سعی نمی کنم تا بگویم
من می گویم
اما نمی شود و باز سعی می کنم و نمی شود
و نمی شود
و نمی شود
من گریه می کنم
و لغت ها را کنار هم می چینم
و تصاویر را کنار هم می چینم
و در نقاشی های "لوور" غرق می شوم
ولی باز هم نمی شود
من می گویم و باز به این گفتن ادامه می دهم
و توصیف می کنم
در قاب چشمم ماهی های آن حوضی شنا می کنند
که همیشه مرا به گریه می انداخته است
و استیصالی که مرا به گریه انداخته است
و توصیف
کودک نا مشروع من و سعی می شود
من ادامه می دهم
و استیصالی که مرا به گریه انداخته
چون استالین
مرا می راند در عمق سیبری غم هایم
و ناتوانی هایم
و من آهسته گریه می کنم
و زجر می کشم
از اینکه نمی توانم بگویم
و دلیل همه ی این ها را نمی توانم بگویم
و خویشتن را نمی توانم بگویم
دوست دارم
تا مثل مرد های قصه هایم
خالی کنم
شکم را از استفراغ استیصال
و یک عقده را در آیینه
و یک گلوله در سر
یا یک قرص سیانور در چایی
یا یک خوکار بیک در شکم
و رهایی یابم از این ناتوانی
از این عجز
اما نمی توانم
و دلیل همه ی اینها را نمی توانم بگویم
من می گویم
و گفته می شود
اما چیزی برای فهمیدن نیست
جایی برای تنفس
و کسی برای تماشا
تماشا با تمام وجود
□
دیروز بود
همین دیروز بود
که فهمیدم تو هم تمام شده ای
و این را وقتی فهمیدم
که ایستاده بودی
و تنها من بودم که داشتم تماشایت می کردم
اما نمی شناختمت
چون تو به پایان رسیده بودی
و کسی در عمق همه ی این حسرت ها به جا مانده بود
که دیگر هیچ گاه باز نمی آمد
و من او را
روی پلکان بلند خانه ای که خوب می دانم کجاست
جا گذاشته ام
در کنار حوضی که نمی دانم کجاست
در حالی که زخمی روی پایم بود
درست بالای انگشت وسط پای چپم
که به تو نشان دادم
چراکه تو نیز مثل من دردمند بودی
و زخم من آن همدردیی بود که به تو التیام می بخشید
و اکنون تو را گم کرده ام
و تو نیستی
وبه جا مانده ای روی آن پلکان
کنار آن حوض
و دیگر کسی نیست برای تماشا
تماشا با تمام وجود
تماشا با تمام احساس
گویی دیگر در ذهن من کودکی متولد نخواهد شد
و دیگرکودکی باقی نخواهد ماند
دیشب گوشی را برداشتم
و به "الیوت" زنگ زدم
گفتم تا "waste land" را بلند
از سر تا ته
برایم بخواند
و در تمام طول این مدت
من به تو فکر می کردم
و می اندیشیدم
چگونه می شود
که تماشای کسی
آن اندازه لذت بخش بوده باشد
اما زود گریه ام گرفت
و گوشی را قطع کردم
از آن پیش که "الیوت" شعر را به پایان رسانده باشد
و از آن پیش که دروغ های "مادام سوسوستریس" آشکار شده باشد
چون من فهمیدم
چه اندازه تنگ شده دلم
برای تماشا
تماشایی با تمام وجود
تماشای کسی که او را روی پلکانی جا گذاشته ام
و کنار حوضی.
گریه ام گرفت
چون می دانستم چه می خواهم بگویم
اما نمی توانستم
و من تمام بوم خاطره ی خود را
از خط های نیم دایره مانند حلقوی که گویی با فشار به بالا کشیده می شوند
- از همان ها که به شان عشق می ورزم-
پر کردم
تا بو م سیاه شد
از دور ایستادم و تماشا کردم
با تمام وجود
اما چیزی نبود
چیزی نگفته بودم
و اگر بود
من نمی فهمیدم
و دوباره گریه ام گرفت
و باز به "الیوت" زنگ زدم
تا "waste land" را
از سر تا ته
با صدای بلند
برایم بخواند
15/12/1387
شب
به زور کلاشینکف
شراب سیاهش را به قلبم خورانده است
تو به یک جرعه ی نورانی مهمانم کن
مثل آن صبحدم
در قله ی آبیدر و آن لوبیای داغ
مثل آن عصر در تربیت تبریز و آن بستنی خنک
مرا مهمان کن
تا مثل یک مرده خوشحال
که اخیراً پریده است از قفس تن خویش
تمام کهکشان را درنوردم
و مرز های نور را
تا به سرعتی فراتر از نور
اکنون را
مرا مهمان کن
تا اوج گیرم
در بی نهایت دوردست
و غرق شوم
در تجربه ی یک ستاره در حال مرگ
یک ماده ی تاریک مبهم
یک سیاره ی نظیر
یک سیاره ی دوقلو
مرا مهمان کن
تا مثل یک پرنده
یک پرنده ی شاد بدون دشمن طبیعی
در اکو سیستم خالص بدون آدمی
نفس بکشم
پرواز کنم
و در میان درختانی نظیر آن درخت خانه ی شما
لانه ای ساز کنم
مهمانم کن
به یک لوبیای داغ در آبیدر
مهمانم کن
به یک بستنی خنک در تربیت
چون این سایت هم فیلتر شده امکان دسترسی مستقیم به اون وجود نداره یعنی سخته هر چند لینک این سایت رو از طریق یک ف ی ل ت ر ش ک ن سعی کردم تا فعال نگه دارم ولی به هر ترتیب فکر کنم این راه مطمئن تریه که شما هم از این همه زیبایی لذت ببرین
![]()
ترا می کنم نگاه
ایستاده ای در قله
به تو می کنم فکر
و در ابر افکارم
می شود روشن یک لامپ
مهندس مغزم به تو می زند جاده
می زند پل
می کشد راه
می کند پر دره را
می کَند سوراخ در دل کوه
تا می رسد به تو
اما تونیستی آنجا
هستی در آن یکی قله
باز هم می شود دست به کار
کوه به کوه
قله به قله
اما
نیستی تو آنجا
هستی در آن یکی قله
می شوم نا امید
می جوشد از چشمم ماگما
سعی می کنم تا بکنم پرواز
ولی می کنم سقوط
باز می کنم چتر نجات
تا برسم به دامنه
در راه اما
هستی تو هم
می زنی چشمک
تکان می دهی دست
من هم تکان می دهم دست
من هی تکان می دهم دست
مثل پرنده ها که هی تکان می دهند بال
تا که بکنند پرواز
اما من دارم می کنم سقوط
و هست بی فایده همه ی این تقلاها
می رسم پایین
ترا می کنم نگاه
ایستاده ای در قله
به تو می کنم فکر
می جوشد از چشمم ماگما
اینجا ایران است
و من چندسال است که تنهایم
و نهال خیال یک همدم
در باغ تنهایی خود
خواسته ام
تا بکارم
<< من اینجا سخت دلم گرفته است>>
دلم گرفته است << توصیف مناسبی نیست>>
من در حال فنایم
از شعر خود
از دست خویش
گریزانم
به ستوه آمده ام
همه ی امید هایم
مثل نت های آواز قدیمی "ای ایران"
یک به یک
از روی نوار کاست کهنه می پرند
ومن پس این همه به جا می مانم
حال اینجایم
با کوله باری از نقد و تحلیل و نظریه
از فرمالسیم روسی آغاز کرده ام
و در بار کوله ام
"ادوارد سعید"
آواز شرق
و ندای پست کلنیال برداشته
با این همه
اکنون نگرش مسلط من
گفتمان خیار و گوجه و پنیر پاستوریزه ی پگاه است
در چارچوب تفکر منطقی صبحانه
اینجا ایران است
من از دست خویش به ستوه آمده ام
در نهایت عشق تو من سوختم
این اعتراف نیست
حقیقت است
و آن حقیقتی است
که مرا از نو متولد می کند
رشد می دهد و
می بالاند
در چشمهایت پنجره ای باز شد
چلچله ای بیرون آمد
و در گوش من نوای آشنای بهار را خواند
من در تماشای پنجره گم شدم
ستاره ای افروخت
دست دراز کردم
و در کهکشان بی نهایت طلایی
انرژی خالص شدم
تا با سرعت نور
این دو روزه عمر را
هر چه می توانم کش دهم
هرچه بیش تر
هرچه فراخ تر
هرچه سریع تر
به نظاره بنشینم
در نهایت عشق تو
من سوخته ام
من شبی را در خاطرم دارم
که جغدی مغرور
تمام طول غمناکش را
آواز خوانده بود
در آن شب سیاه من با جغد از پرواز پروانه بر دشت گل های کوهپایه گفتم
من دخمه ای را در خاطرم دارم
که صدای سایش مکرر چکمه ی نگهبانش
تکرار تهدید دایمی نبودم بود
در آن دخمه ی تنگ من با نگهبانم
از عطوفت باران و خورشید در گندمزار های طلایی گفتم
من صدایی را در خاطر دارم
که مرا مخاطب خویش می خواند و
از من خون رایگان می طلبید
با آن صدای خونخوار من از ضربان قلب مادرم گفتم
من سرزمینی را در خاطرم دارم
که هر کسی در آن
عضو خون آلوده هم میهنش در مشت
در خون خود می غلطید
با آن مردمان زنجیری من از آرزوی دیرینه ام گفتم
در آن شب سیاه
در آن دخمه ی تنگ
به ان صدای خونخوار
در آن سرزمین زنجیری
در آن شب سیاه
در آن دخمه ی تنگ
به ان صدای خونخوار
در آن سرزمین زنجیری
در آن ..........
مادرانی با گونه های خیس
مادرانی با چشمهای اشک ریز
مادرانی بر گور های تازه
مادرانی در گورستان امید وانتظار
ماردان خزان
مادران پاییز
من مادرانی را دیده ام

که در سایه سار بی انتهای میله ها
سحری دور دست را صبورانه به انتظار نشسته اند
من در ضجه های کبود مادرانی
لالایی کودکیم را شنیده ام
و مادرانی بوده اند
که در نت های داغ نوحه هایشان
آفتاب گداخته شده
مادرانی بر گور های تازه گریسته اند
و مادرانی استخوانهای برهنه ای را در آغوش کشیده اند
مادرانی در سکوت بی پایان خویش چشم در انتظارند
تا کی به انتها می رسد
امتداد طولانی سایه های این میله ها
در سحر های دوردست
در باد می رقصد
دخیل های درخت گردوی قلبم
در مزار سبز تو گویی کسی می کند مویه
و کسانی نیز در راهند
استمساک
استمساک نا امیدانه ی این خیل مستمسک
با تو چه رازی است که در قلب من نهانش داشته ای
من به تو خواستم تا آویخته باشم
بی آنکه در تو آمیخته باشم
وین گونه آن پرنده ی نا آشنای زرد رنگ
صحنه ی خونین قلب مرا
رو به سوی افقی مبهم
وا می گذاشت
من تو را در قلبم به دار آویخته
باد درآن پهنه ی بی پایان وزید
و دخیل های درخت گردوی
در رقص آمدند
در این دامنه سیاه بحرانی
بگذار این آبی مغموم محتضر نفسی تازه کند
با توام ای نمایندگی انحصاری اکسیژن خالص
در این پهنه مختصر گیتی
سهمی بده
راهی بنما
این آبی کودکانه ی من دارد می کند جان
و همراه با او همه ی من
در این خلیج مواج کوبنده دارد می شود غرق
آبی من به هوا محتاج است و به اندک سرپناهی در آن بوم نقاشی
از آن پیش که به آتلیه شب فرستاده شود
آبی غمگین من بسیار قانع است
حتی به لیوانی
یا سکون لحظه ای در کف یک دست
آبی من به هوا محتاج است
سهمی بده
راهی بنما
ماداریم می کنیم جان
ما داریم می شویم غرق
شهید گمنام
فریادی کم رمق
فریادی نا توان
صدایی مانده در عمق غمگین گلویی
هق هق خسته ی کسی
که می گرید در مسلخ
بی آنکه رَستن را امیدی داشته باشد در دل
ضجه ای اینک
و واپسین نفس
از آن پیش که آخرین قطره اشک
بخشکد در جویبار عمیق صورتی وحشت زده
#
کسانی که رفته اند
و کسانی که مانده اند
صداهایی که خاموش اند
و ضجه های که به خاموشی می گرایند
این گونه
شهیدی گمنام
زاده می شود
داستانستان:
پستوهایی زنده با ردپاهای عزراییلی
بهشت محمدی؟
تق
از ین گرما بیزارم آدمو پاک بی حال میکنه تمام تن آدم بوی عرق می ده
هوا چقدر گرم شده آدم کلافه میشه
آره گرمه بد جوری کلافه می کنه آدم رو این گرمای لا مَشب
آقا فتح الله بی شرف مادر سگ از وقتی پیچید به پر و پای آقام زندگیمونوبه لجن کشید آقام به هوای زیارت مادر بیچاره مو می فرستاد تپشی حمه باقر ازاین ور مرتیکه رو می آورد تو خونه من و مهدی هم که بساط منقل و بافور رو جورمی کردیم
مهدی زده بود سر همکلاسیشوبا سنگ شکسته بود. از مدرسه که در رفته بود توی اتاقک زیر راه پله که آقام خرت وپرت هاشو می ذاشت قایم شده بود آقام با کمربند سیاهش جلوی سوارخ تاریک وایساده بود داد میزد تو تاریکی بیا بیرون کره خر بیا بیرون پدرسگ بیا بیرون حرومزاده بیا یبرون
مادر همین جور که هما رو بغل گرفته بود و با کف دست آروم می زد به پشتش تا بچه آروم بشه التماسش می کرد غلط کرد دفعه آخرشه آخرین بارشه ترو خدا ترو ارواح خاک مادرت همین یه بار
آقام داد میزد بیا بیرون میگم مادرم گریه می کرد مهدی هم گریه می کرد منم گریه کردم هما جیغ می کشید مادر هما رو انداخت توبغل من آقام هوارکشید بیا بیرون پدرسگ مهدی رو کشید مادر دست آقامو کشید او نها عقب عقب رفتن مهدی در رفت آقام با مادرم از پله ها پرت شدن پایین آقام دوید دنبال مهدی مادرم دیگه نتونست التماسش بکنه
مرگ آنی بوده با گلوله وسط دو تا چشماش
توکشتیش آره تو کشتیش
مهدی گوشه اتاق هما رو گذاشته بود رو پاهاش می خواست بخوابوندش هر کاری کرد نتونست هی گریه می کرد صدای در حیاط اومد بعد در اتاق باز شد مادر روی یه ویلچر اومد تو بعد آقا جون اومد تو من گریه کردم مهدی پا شد بروبر مادرو نگاه کرد داشت تند تند نفس می کشید مهدی دوید از خونه بیرون هما گریه کرد یه قطره اشک از گوشه چش مادر اومد پایین
چهل سی و نه سی و هشت سی هفت سی شش سی پنج
ظروف کرایه تدین جهت پذی
تق
آقا شَدی دادم خدمتون
چشم بیا..................... گدا گشنه معتاد پدر سگ
آقام گفت کیه این موقع ژوهر هما گفت گداست آقام گفت ردش کن بره مادرژنده رو
هما گفت محض سلامتی مامان آقاجون یارو مستحقه
آقام گفت گور بابای تو و مادرت واون مشتحق
مهدی تیغ اصلاحشو از کیفش آورد بیرون تا بره ریششوبتراشه مهدی گفت گور بابای خودت شیره کش اشغال هزار بار به هت گفتم به مادرم فش نده تا جرت ندادم بیا هما اینو بده دست یارو بگو گورشو گم کنه ازین جا
من گفتم تو خجالت نمی کشی پست فطرت این جوری با پدرت حرف می زنی یک قطره اشک از گوشه چش مادر اومد پایین
بوق
بوق
بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووق
ده بسه دیگه پدر سگ مغز سر مو بردی
مهدی گفت بیا ببنیم تو شکمش چه جوریه
گفتم ولش کن مهدی گناه داره بذار به حال خودش باشه می خوای بکشیش
مهدی گفت ادا در نیار دیگه من تا حالا شکم دو سه تاشونو پاره کردم خیلی جالبه اون قبلیه هنوز داشت قلبش می زد وقتی کشیدمش بیرون تازه تو مشتمم داشت می زد هنوز
آقام بفهمه بیچاره ت می کنه ها
از کجا بفهمه این خرگوشا که پشت سر هم پس میندازن نمیفهمه تازگی هام که حواس پرت شده طفلکی من میرم اون کارد گنده رو بیارم میام الان
من گفتم نه مهدی گناه دارن به خدا نمی زارم آخه می خوای شکم این بدبخت رو سفره کنی که چی بشه
مهدی گفت اژدر میگه فقط سفیداشون گناه دارن سیاهاشون که خودشون بدبختن فرقی نمی کنه به حالشون اینم که سیاس تازه اگه با اون درفش نوک تیز تو انباری بکنی تو پس گردنش فقط یه خورده دردش میاد یه جیغ کوچولو می کشه بعد فلج می شه اون وقتم بمیره بهتر از اینه که فلج زندگی کنه تازه وقتی فلج باشه حتی اگه مام نکشیمش یه گربه ای چیزی میاد می خوردش بذار بهت نشون بدم تو شکمشو تازه اژدر با اره جمجمه شو نو از وسط نصف می کنه
مهدی دوید رفت بعد برگشت حیوونو از جلوی من قاپید من دویدم دنبالش مهدی دوید تو سوراخیه زیر راه پله از تو اون سیاهی هی لگد مینداخت بیرون پاهاشو خواستم بگیرم نشد یه دفعه از تواون تاریکی صدای جیغ بچه اومد مهدی از تو سوراخی اومد بیرون خندید حیوونو پرت کرد جلوم خودشو تکوند و گفت سخته آدم یه چیزی رو که دوست داره ببینه که داره زجر می شکه یا بکشش یا بذار زجر بکشه
گفتم مهدی کشتیش....................... خیلی خب مادربا پیرهن خونی نبیندت اعصابش می ریزه به هم
مرگ آنی بوده با گلوله وسط دو تا چشماش
توکشتیش آره تو کشتیش
♫♪♫♫♫♫♪♫♪
بله چی شده چرا گریه می کنی؟ کی؟ باچی؟ خب الان کجا بردنش؟ کی همراشه؟
توکجایی الان؟ خیل خب خودتو نگران نکن ایشالا به خیر می گذره من همین
الان خودمو میرسونم اونجا، داداش قربون دسّت نگه دار
بلا دوره ایشالا جایی می ری برسونمت
نه داداش نگه دار فقط
تق
قربونت برم داداش آخه چرا باهاش در میفتی ببین چکارت کرده چرا با خودت این جوری می کنی
مهدی گفت یعنی خفه شم بذارم ببینم هر غلطی دلش می خواد بکنه آره بدبختمون کرده به روز سیاه نشونده تمون هر روز با ولگردی پا می شه تلپ می شه تو اون اتاق شروع می کنه به زهرماری کشیدن
هما گفت آخه با دعوا کردن تو که چیزی درست نمی شه هر بارم که بدتر از قبل فقط کتک می خوری
مهدی گفت یه روز تلافی همه ی اینهارو سرش در میارم تو و مادر رو از شرش خلاص می کنم از شر همه چی قول می دم به هت
من گفتم مهدی اینقد شر به پا نکن
مهدی گفت تو گه نخور بی جنم
خواستم بزنم تو دهنش اما دلم به حالش سوخت
هما گفت ترو به خدا شماها دیگه به هم نپرین داداش مهدی هر چی فش دلت می خواد به من بده فدات شم الهی
مهدی گفت هما مزخرف نگو با این حرفات دیگه داری حوصله مو سر می بری ها
هما گفت به خاطر مادر
مهدی به مادر نگاه کرد چشش موند تو چش مادر یه قطره اشک از گوشه چش مادر اومد پایین
خیلی وقته که دیگه فراموشش کردم. دیگه سعی می کنم اصلا بهش فکر نکنم این جوری راحت ترم شاید این جوری برای همه ما ها بهتر باشه باور کن خیلی بهش فکر کردم عذاب این فکرا از اون عزا سختتره واسه م .دیگه بریدم داداش دیگه بریدم به جون تو.از همه بریدم دیگه کاری به کار هیچ کسی ندارم یه چند وقتیه که همه ی زندگیم شده همین ماشین ظاهرش اینه و باطنش اون پتوی نخ نمای کهنه توی صندوق عقبه که از مغازه ی صفاری خریدمش دو تومن ویه ساک خرت وپرت لباس مباس. شاید باید از خیلی وقت قبل تر ها این کار رو می کردم قبل از این که هر اتفاق بدی بیفته آره آ سید کامل از همه دنیا بریدم و آخرشم رسیدم به این جا. تو یا هر کس دیگه هم هر چی بگه بلا نسبتت حرف بی خوده. شاید تو هم جای من بودی یه همچین کاری رو می کردی و نگو نمی کردم که پاک می ریزم به هم آخه تو که جای من نیستی مومن.من آدم کشتم بابا آدم میفهمی؟ میفهمی آدم یعنی چی؟ اون هم نه هر آدمیو داداشمو برادرم رو کسی رو که از گوشت و استخون خودم بود نه یکی رو تازه دوتا رو مثل آب خوردن زیر گرفتم همون جوری که تو جاده یه گوسفند رو زیر می گیرن یا یه توله سگو. مرد حسابی من دارم می میرم، یه ساله که نخوابیدم یه جوری شدم که از شب می ترسم، آ سید کامل تو تا حالا ترسیدی؟ یه ترس خیلی زیاد یه جور خیلی بد؟ از شب هول کردی از سایه خودت از خودت تا حالا ترسیدی؟ به ترس فکر کردی؟ شده تو خواب با تموم وجودت بدوی که از یه چیزی فرار کنی یا اینکه به یه جایی برسی شده شده آسید کامل؟ حکایت من و این تاکسی هم حکایت دویدن و درجا زدنه. اون از شبمون اینم که کابوس روزمونه. تموم روز رو دارم می رونم ولی همیشه همین جام تو همین خیابون توهمین میدون میون همین آدما همین خونه ها همین کوچه ها بدون این که چیزی عوض بشه تا اینکه چرخ این لعنتی می گرده و شب می شه و من می میرم اینه کار این دنیا اینه مرامش بذار مخلص کلومو بگمو خلاص ترس و گرنه فقط نقل آدم کشتن نیست همه می کشن کیه که بگه من نکشتم اما اونچی که داغونت می کنه شبه خودتیو ترست. آره داداش قدمت رو تخم چشام احترمتم واجب نوکر خودتو هفت جد و آبادتم هستم اما نصحیتم نکن آ سید کامل که داداشم مال این حرفا نیستی خدا رو شکر.
مرگ آنی بوده با گلوله وسط دو تا چشماش
توکشتیش آره تو کشتیش
توکشتیش
آره
باچی
باتیرکمون
آقام در حیاطو باز کرد اومد تو پرسید از مهدی چرا دستات خونیه بچه
هیچی آقاجون رفتیم سار زدیم
با کی
با اژدر
با چی
با تیر کمون آقا جون با تیر کمون
آقام اخمهاش رفت تو هم سار رو دید ورش داشت و به جسد بی سرش نگاه کرد گفت بچه گناه دارن اینها
نه آقا جون اینها که گناه ندارن زیادن خیلی زیاد رو تموم درخت های محله پره از اینها خیلی هاشونو گربه می خوره قرقی تو هوا میندازه پایین کلاغ میخوره تخماشونو اما باز خیلین
من گفتم آقا جون هر چی هست زیر سر این اژدره اون یاد مده به مهدی که برن سار بزنن
آقا جون گفت پس تو چکاره ای تو نباهاس حواست بهش باشه
من گفتم آخه آقاجون اصلا به حرف من هیچ وقت گوش نمی ده
در اتاقو باز کردم مهدی تو تاریکی دراز کشیده بود گفتم مهدی نمیایی مسجد خوبیت نداره مردم پشت سرمون حرف در میارن
همین آلانشم مردم به اندازه کافی پشت سرمون حرف میزنن حرف در نمیارن حرف می زنن خودت هم خوب می دونی که دروغ نمی گن
مهدی همین یک بار به حرفم گوش کن خر نشو والله بد تو نمی خوام نذار آبرومون بیشتر از این بره
مهدی شروع کرد به هوار کشیدن آبرو کدوم آبرو کیو می خوای گول بزنی منو یا خودتو مگه اون مردتیکه معتاد آبرو برامون باقی گذاشته بود بیام مسجد چه غلطی بکنم که بگم عزادارم که بگم ناراحتم من فقط امروز ناراحت یه مطلبم اونم اینکه چرا عزراییل دست پیشو ازم گرفت و گرنه امروز روز خوشحالیمه من امروز یکی از معدود روزهای عمرمه که دارم حال می کنم کیف می برم چرا باید این روز قشنگ روتو ختم خراب کنم
من در اتاق رو بستم تا مهدی از این بیشتر داد و هوار راه نندازه هما بغل دست مادر نشسته بود تو اتاق پر بود از مهمون مادر به من خیره مونده بود یه قطره اشک از گوشه چش مادر اومد پایین
مرگ آنی بوده با گلوله وسط دو تا چشماش
تو کشتیش آره تو کشتیش
هما از مدرسه اومد یه ضرب پرید تو بغل مادر و بغلش کرد هما گفت معملممون گفت نقاشی هات خیلی قشنگن تو یه روز یه نقاش بزرگی می شی من خندیدم هما گفت ببین مادر ببین چقدر از نقاش شدن من خوشحاله هما مقنعه ی سیاه شو از سرش در آورد وسرشو چسبوند به لبای مادر محکم توبغلش فشارش داد وبعد درست وسط چشمای مادرو بوسید درست وسط چشماش مهدی داشت سعی می کرد تا با یه کارد به یه تکه چوب شکل بده هما با یه ظرف پر از سیب اومد و به مهدی گفت مواظب باش داداش دوباره دستتو زخم و زیلی نکنی بعد شروع کرد به سیب پوست گرفتن دوباره به مهدی نگاه کرد هما دستسشو برید مهدی پرید دست هما رو گرفت و جای زخم رو مکید هما دستش رو کشید عقب من گفتم چکار می کنی مهدی هما گفت داداش مهدی میگه این جوری ضد عفونی می شه زخمهای خودش رو هم همین جوری پاک می کنه جای زخم مادرو هم یه بار همین جوری لیسید مادر نگاه می کرد من متحیر مونده بودم خون بند اومده بود
دستت درد نکنه نگه دار، بفرما
ورش دار بابا آ سید کامل تویکی دیگه داخل آدم حسابمون کن بذار یادمون نره که هنوز مرام سرمون می شه
لطف کردی
به سلامت
تق
داداش می بینی قصه ی روزگارو؟همه می گن منم می دونم، منم می دونم که اتفاق بود بعضی هام جرات می کنن و می گن تقصیر تو نیست شاید هم تو محض رو در بایسی با من بگی آره تقصیر تو نیست ممکنه واسه هر کسی پیش بیاد اما وقتی هر جا که پا گذاشتی ملت مثل جن بسم الله شنیده هرکدوم از یه ور دررفتن و واسه اینکه ننگ همنشینی با تو مثل یه داغ، نخوره وسط پیشونی شون و تا آخر عمرشون فضاحت رفاقت تویِِِ جانی توی جانی آشغال عوضی بی خانواده پدر سوخته لاشی ننه جنده فشی نشه که مردم دم به دیقه بهشون بدن، از سرو کول هم بالا می رن تا از یه سوراخی یه برزن و روزنی یه جایی در برن اون وقت درد من و می فهمی. آقا...ببخشین اسم شریفتون؟
همایون
آقا همایون توفکرمن پیش خودم می گم که تقصیر من نیست یا توقع دارم ملت یه جور دیگه باشه باهام یا ننه بابام حلالم کنن نه همونام فقط به روشونمی آوردن واسه خاطر این که من بچه شون بودم همین و گرنه هر بار که به من نگاه شون می یفتاد من میدونستم تو دلشون چه خبره منو چه شکلی می بینن حتی اونام نمی تونن قبول کنن که اینها یه اتفاقه آخه وقتی من خودم تمی تونم اینو باور کنم چه جوری اونها باید بتونن، وقتی من خودم نمی تونم خودمو ببخشم اونها چرا باید ببخشن من فقط دادشامو نکشتم آقاهمایون من
سیصد تومن عباس آباد
من ننه بابامم کشتم خودمم دارم می میرم آقا همایون تو این دنیا آدما یا می کشن یا کشته می شن ولی خوش به حال او نهایی که کشته می شن چون اونهایی که می کشن در هر صورت مردن. خود تواز کجا معلوم تا حالا کسیو نکشته باشی حالا گیرم خودت بدونی یا نه از کجا معلوم یه وقتی که تو یه آدرسی از یه بابایی پرسیدی و رفتی ده قدم جلوتر همون بابا زیر ماشین نرفته باشه که اگه تو نیگرش نمی داشتی اون زیر ماشین نمی رفت؟یا همین آقا که داره ازین جا رد میشه یا همین پاسبون سر چاراه چه می دونم این اتفاق ساده واسه همه ی اونهایی که زنده ن پیش اومده مگه اونهایی که مردن یا قراره که بمیرن فرق همه ی شماها با من اینه که من میترسم چون می دونم اما شما نه
مرگ آنی بوده با گلوله وسط دو تا چشماش بعد پلیس ازم پرسید راجع به این جریان چی می دونین؟
من گریه کردم هما جیغ کشید و افتاد تو بغلم زیر لب هی میگفت آخرش کار خودشو کرد آخرش کار خودشو کرد من روسری سیاه مادر رو از رو صورتش کنار زدم و یه بار دیگه به مادر نکاه کردم گوشه چشم مادر خیس بود و درست وسط چشماش سوراخ و من باز گریه کردم پلیس رفت اما مهدی نبود رفتم زیر راه پله مهدی توی سوراخ تاریک زیر راه پله بود سعی نکردم از تو سوراخی بکشمش بیرون چون به هر صورت بی فایده بود
همیشه خیلی ساده اتفاق می یفته قبل از اینکه تو فکر شو بکنی
من پرسیدم چی
مهدی گفت مرگ قبل از اینکه فکرشو بکنی میاد درست وقتی از همه جا نامیدی از همه بریدی می دونی بریدن چه جوریه نفر نفریه یعنی نفر نفر می بری اول از غریبه های فاصله دار بعد از غریبه های نزدیک بعد آشناهای دور آشناهای نزدیک دوستا برادر خواهر پدر مادر و بعد آخریش از خودت اون وقت دیگه خیلی تنهایی و درست همون موقعی که دیگه حوصله ت از همه چی سر رفته اون وقت میاد سراغت و راحتت می کنه
ولی مرگ یه اتفاق ساده نیست
چرا هست ما نمی تونیم بفهمیم وگرنه خیلی ساده است شاید بس که ساده س ما رو به اشتباه انداخته یه نفسه تو می کشی تو اون نمی یاد تو میدی بیرون اون نمی ره به همین سادگی بعد تو دیگه راحت می شی هزار بار تا حالا دیدم هزار بار خرگوشا ماهیا گنجیشکا سارا
من گفتم حتی آدما رو
مهدی از تو اون تاریکی با چشمای براقش به من زل زد از تو سوراخی اومد بیرون هما داد زد کجایی می خوان مادر رو ببرن من بدو رفتم مهدی هم پشت سرم هما افتاد تو بغلم یه قطره اشک از گوشه چش هما اومد پایین مهدی اومد تو اتاق هما دوید بیرون پشت سر مادر مهدی گفت مادر راحت شد
همیشه وقتی یه بچه ای تازه به دنیا می یاد با خودم فکر می کنم اگه من قد این بودم و می دونستنم قراره چی سرم بیاد چیکار می کردم؟ شاید تو همون شکم مادرم خودمو نفله می کردم البته اگه جراتشو داشتم. اگه ننه بابام می فهمیدن اونها چیکار می کردن؟ نمی دونم که بازم حاضر می شدن که من زاییده بشم یا نه شایدم هیچ وقت آقام طرف ننه م نمی رفتو قید این عشق و حال نامردانه رو از ته میزد. شایدم من خودمو نفله نمی کردم صب می کردم همین که می تونستم رو پای خودم وایسم از این جا میرفتم یه جایی که هیچ کسی نمی تونست ازم نشونی بگیره. هر وقت یه کار بدی می کنم یه خطایی ازم سر می زنه با خودم می گم کاش فقط می شد تا همین قبل از ظهری زمان رو می بردم عقب، دنیا بر می گشت اما نمی شه باید باهاش راه اومد قبول کرد که اگه آدم کشتی حالا هرکی باید پاش وایسی این کار رو تو کردی و ردخورم نداره همیشه قبل از اینکه بفهمی اتفاق میفته و همیشه قبل از اینکه بفهمی دیگه دیر شده. درد من اینه آقا همایون ولی تو نمی فهمی شاید به خاطر اینکه تو کسی رو نکشتی.
تو کشتیش آره تو کشتیش
آره........ من اونو کشتم....آره ..نه....نه نه نه ........آره .....نه من نکشتمش من هیچ کسو نکشتم من هما رو...........................................
آخه نامرد اون طفلک با تو چیکار کرده بود چیکارت کرده بود دیوز چیکارت کرده کرده بود آشغال پفیوز حروم زاده نامرد نامرد نامرد چیکارت کرده بود
هما هما پدرمو در آورده بود بیچاره م کرد هم مادر بود هم مادر نبود هر بار با اون نگاهش آتیش غضب می ریخت به جونم با اون حرفاش کاری می کرد که من بترسم خیلی بترسم تونمی فهمی چون نکشتی اما من رو هما می ترسوند هر روز که می ره به همه می گه به همه می گه که من مادرمو راحت کردمش من که کاریش نداشتم من با اون کاری نداشتم نمی خواستم اذیتش کنم به خدا نمی خواستم من هما رو دوست داشتم هنوزم دارم من ...... من .........من نفهمیدم چکار می کنم اون داد زد هی داد زد من هیچی نگفتم هی هیچی نگفتم اون گریه می کرد دار می زد من باز هم هیچی نگفتم من دیگه نمی شنیدم اون تو تاریک بود هما گریه می کرد تو هم گریه می کردی مادر هم گریه می کردی مادر مادر هما رو انداخت تو بغل تو آقاجون داد زدم مادر افتاد پایین از پله ها آقا جون اذیتم می کرد صداش صدای داد و بیدارش رنگ مشکی اون کمربند صدا صدا داشت اذیتم می کرد من و مادر داشتیم از پله ها می یفتادیم پایین من داد زدم بسه آقا جون اون می خواست بزنه اون زدم آره آره اون زد منم زدمش اون دیگه نزدبعد من آروم شدم بعد همه جا آروم شدم
من یه سیلی خوابوندم زیر گوش مهدی تو کشتیش آره تو کشتیشون مهدی خندید و گفت من قول دادم من به هردوتاشون قول دادم که راحتشون کنم بعد زد زیر گریه اون زجر می کشید چرا نمی خوای بفهمی آشغال پدرسگ اون زجر می کشید تمام طول روز تمام هفته تمام سال اون زجر می کشید من بهش گفتم مگه نمی خوای راحت شی مگه نمی خوای بری پیش خدا خدا مهربونه خدا با تو خیلی مهربونه خدا بهشت داره نور داره حق می گیره پا می ده ولی ما پول دوا درمونتم درستو حسابی نداریم بدیم اون گریه کرد یه قطره اشک از گوشه چشش اومد پایین گفتم نگران ما نباش ما بزرگ شدیم می تونیم گلیم خودمونو از آب بکشیم بیرون برو برو پیش خدا و ماشه رو چکوندم ..........................
چرا داداش خوب می فهمم خیلی خوب می فهمم